نوشته ای از آمنه:
تو هیچ وقت مرا ندیدی آن گاه که آرام و مردد به زیر درخت بلوط کهنه ای فرو نشستم با این که درخت در تیررس نگاهت بود وبه نگاه تو احتیاج داشت تو در آن میهمانی بزرگ از پشت شیشه های رنگی به شبچراغ های آن طرف تر به خانه های سنگی نگاه می کردی و لبخند تلخی مثل یک زهرخند روی لبانت خشک شده بود وموهایم پریشان تر از همیشه به صورتم اصابت می کرد و از ترس به علف های خیس چسبیده بودم دلم می خواست لحظه ای نگاهت را به سوی من می چرخاندی به سوی جنگل وبلوط کهنه من زیر آن درخت به انتظارت از ترس در بستری از خزه و علف می لرزیدم مثل همیشه در درون آن عمارت قدیمی هیچ چیزی تو را به وجد نمی آورد وهیچ چیزی به اندازه ی پروانه های زردرنگ و شبچراغ ها تو را متحیر و متاثر نمی کرد در همین لحظه به بیرون آمدی اما باز هم مرا ندیدی من از شدت اندوه می خندیدم اما تو صدای خنده هایم را وسوسه ی نابکار بادی به حساب آوردی عزیزم تو آن شب و شب های بعدی و قبل از آن هم مرا به حساب نیاوردی و من با دستهایم گلویت را فشردم تا بمیری ولی گریختم زیرا من نمی توانستم تو را بکشم من از بیم اینکه خون تو روی لباسهای سفیدم لخته شود فرار کردم عزیزم حالا تو فکر می کنی من جانیم حال آن که من به خاطر خودت می خواستم راحتت کنم
(یادداشت های یک جانی)
نوشته ای از آمنه:
تقدیم به صادق هدایت عزیز
کسی را گم کرده ام وبرای یافتنش تمام دره ها و دشت ها را گشته ام و حتی زمزمه ی مرموز چشمان آهویی که به من می نگریست مرا از مرگ دردناک او با خبر نساخت
دلم برات می سوزه . نه از این که این جا هستی ناراحتم نه.نه این که حضورت آزارم می ده نه هرگز برف می یاد و دونه های برف خیلی آروم آروم تر از زمزمه ی لب هات روی کت سیاهت نشسته می ترسم یه وخ سرما بخوری
نمی دونم چرا این جا همون طرف مردد نگاهم می کنی از پشت شیشه های غبار گرفته شاید کسی مجبورت کرده
بیایی این جا می دونم که قلبت از سنگه ویک مرده هیچ وقت نمی خنده نه نمی ترسم مطمین باش از همون لحظه ای
که اون جا خشکت زده بود فهمیدم که مرده ای آخه هرگز نخندیدی و رنگ صورتت توی یک شب مهتابی سفید فام می درخشید وعرق سردی از پیشانیت توی اون هوای سرد جاری شد و نگاه مرددت تداوم یافت شاید منظره ای بیش نیستی نه اشتباه نمی کنم ولی مطمین هم نیستم دلم برات می سوزه و ناراحتم می کنی حتی وقتی پلکامو می بندم از پشت پلکام روشنی مات نور ماه و سنگینی نگاهت را احساس می کنم بیا نزدیک تر می خوام لمست کنم می خوام مطمین شم که اشتباه نکردم و تو یه روحی نه یک تصویر خشک شده باد میاد خواهش می کنم بیا تو حداقل از این جا برو نمی خوام ببینم بدون دلیل یک روح رو آزردم اگر چیزی هست بگو باد میادو برف سنگینی در راهه می ترسم مجسمه ی من زیر خروارها برف مدفون بشه تو مجسمه ی منی و تمام وجودم بگو که هستی نه؟ اگر نیستی پس برگرد خواهش می کنم زجرم نده آه می دونم هیچ کس مجسمه ای یا روحی ندیده که هر شب جلوی پنجره اش سمت راست می ایسته و حتی . شاید خودش هم نمی دونه چرا اومده
در گستره ی بودن
که من را تسخیر می کند
غریو گیسوان ساکتی
که برافراشته می مانند
در نهیب باد
آیا این جویبار کوچک باران
ازجاده های خیس
امتداد عمر من را می رود
منی که ساعت هاست به آن صندلی خالی خیره شده ام
وتنها به ضربه های بی صدای مرگ گوش سپرده ام
در میان بیشه ای پنهان
برکه ی جادو
در اندیشه های دور
بر نیلوفری یک غوک
لرزش گاهی
وپرواز اسیر پرده ها
ای ماه
نمایش ناگفته ها
همان زیبایی است