تبليغاتX
شهاب سنگ
شعر و ادب
خیلی وقت است

پی بردن به نبود دیگری

خیلی وقت است که دیگر

حرف نیست

"خود" را نمی دانم

نمی شناسم ...

فراموش شدن

همه چیز

فراموش شدن ...

خیلی وقت است

به همه چیز خیره شدن تا چیزی یافتن

اما

چشم ها درد می گیرند و

چیزی نیست

چیزی نیست که به آن بنگری

کاش توانستن فریاد زدن بر کسی

که خود را بردارد

جهان را بردارد

این نبودها را بردارد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 16:27  توسط نجمه مهربان مقدم  | 

من زلیخا نیستم                                                  به ی.ب

اما روزی تو را به زندانی خواهم برد

- زندان آغوشم ـ

که از آن رها نخواهی شد!

تا خودم رهایت کنم

و من هرگز رهایت نمی کنم

کجا می گریزی ای عشق پاک

درها را می بندم

تو را در قلبم نگاه می دارم

و تو نمی توانی درها را بگشایی

و رها شوی

چون تو یوسف نیستی

من هم زلیخا نیستم اما...

تمام زنانگی ام دستانش بریده است

ای ترنج ها

دستانم را می سوزانید

تمام دل تنگی ها را

با تو تجربه کردم ای عشق

که از کنارت می گذرم

و گر می گیرم

اما تو نمی بینی

تو نمی دانی

تا کی به تو خیره شوم و به تندباد برانگیخته درونم ...

تو نمی فهمی

که در قدم زدن های این شب تاریک

به تو فکر می کنم

ای ترنج ها

دستانم را می سوزانید ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 12:42  توسط نجمه مهربان مقدم  | 

ما یک عمر

در نبود تو زندگی کرده ایم

یک عمر

زندگی

شیون هایمان را

آن قدر لابه لای لحظه ها پیچانده ایم

که خفه شدند

گلویم را ببین

چه وسعتی برای بغض ها باز کرده است

نمی خواستیم کسی بشنود

صدایی را که در تک تک لحظه های جانکاه

در ما انعکاس می گرفت

چه گریه هایی در دل برپا بود

آن گاه که در عبور هم نوعان

لبخندهای بیهوده بر لب می نشاندیم

حالا درست پس از یک عمر

همه می دانیم

که در پس لبخندهای بیهوده هم

چه می گذشت

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 12:36  توسط نجمه مهربان مقدم  | 

مانده ام تنها

در آغاز مسیری در شب

بی تلاشی برای رفتن

های و هوی رسیدن های همیشه

در سرپناهی

که بزرگترین پناه ها را

بی معنی می کند!

بی پناهی است آیا

زمینی وسیع

که از روی پوسته اش

به زیر پوسته رجعت خواهم کرد؟

تمام آدم ها را

در زندگی شان جا گذاشته ام

و آدم ها مرا

در پنجره های خاموششان

تمام این سال ها

که بی وقفه زیسته ام

با بادی

از من جدا شد و رفت

و من فقیرتر از بیابان

خالی از همه

وزش ملایم نسیمی و

لرزش سرد درخت. 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 10:33  توسط نجمه مهربان مقدم  | 

هوس کال بودنت را

می چینم

می بویم

و می بویم

چهره ات را در قاب آسمان حفظ کرده ام

و حضورت را

در تک تک درخت ها

که از کنارشان عبورمی کنم

با کدام کلام

آغاز کنم

که آن چه در پرده دارم

برایت نمایان کنم

با تو بودن

کلماتی ساده و کوتاه اند

در وصف زندگی و لحظه های من 

 اما این قدر کوتاه نیست

موهایم را در آینه شانه می زنم

وروزهایم در آنها گم می شود

چه احساس آرامشی

بادی می وزد

و نوازش لطیف تو با من

نه این قدر کوتاه نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 12:40  توسط نجمه مهربان مقدم  | 

کاج همسایه

به ماه رسیده است

من اما

به تاریکترین نقاط زمین

چگونه لبخند بر لب بیاورم

چگونه به عبور این آدم های اطراف

واکنش نشان دهم

وقتی که در اعماق تاریکی

تنها مانده ام

تنها رها شده ام

وهیچ کس مرا به یاد نمی آورد

باید برگورم بنویسم

شب جمعه ها

خاک اطرافم را

از آشامیدن آب

سیر کن

تا از چشیدن من دست بردارد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 7:59  توسط نجمه مهربان مقدم  | 

غم

امشب

بر دلم

سنگینی کوهی را معنا می کند

چون سرمای مرموزی

از دری نیمه باز

به سوی من پر می کشی

بگذار شعرم را برای تو بسرایم

برای تو که همیشه با منی

در لحظه های باشکوه انبساط غم

در دنیای کوچک منقبضم

در انبساط شب

در پنجره ی کوچک منقبض من

دوباره پرواز کرده اند

در آسمان این شب

پرستوهای بازگشته

با ترانه ای نو

ترانه ی زندگی

بگذار شعرم را برای تو بخوانم

تا بنشیند در من

این غلیان نا به هنگام

بودن ونبودنت

آی پرستوها

شما می فهمید

که نمی توانم آسمانم را

شبم را

در آغوش بفشرم

با همه ی بودنش با من

حسرت بودنش را دارم

آی پرستو های بازگشته

از دری نیمه باز

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 7:59  توسط نجمه مهربان مقدم  | 

اتاق خالی

خالی از حضور آدم هایی

که می روند

می آیند

می خندند

هنوز ارتعاشات بودن شان

اتاق

و

من

در بهت ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 7:58  توسط نجمه مهربان مقدم  | 

تنهایی حرفی بزن!

به آسمان نگاه کن

گویا شعری می خواند

تنهایی!

دستانم را بگیر

وبا من بچرخ

بچرخ تا خودم را از یاد ببرم

ودنیا را

و چرخش دور زمانه را

یا نه بیا

به سبزه های لب رود سلامی کنیم

تنهایی فقط سکوت می کند

با من حرف بزن

پیش از آن که تنهایی بیاید

با من حرف بزن

حرفی که حرف های درونم را

از یادم ببرد

ترانه ی کهنه ای

تا دلم را

چون سبزه ها کند

زود باش

تنهایی دارد می آید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 7:57  توسط نجمه مهربان مقدم  | 

نوشته ای از آمنه:

پرده ها را بردار مرا از دیدن آسمان محروم مساز همان قدر که نیم لبخند تمسخرآمیزت مرادلتنگ می کند تاریکی وبوی ماندگی اتاق مرا محدود می کند نم دیوارهای تنگ و صدای سار هایی که مدام در پشت پنجره وتاقچه ی مجاور آواز می خوانند مرا به یاد حوادثی می اندازد که نباید میز مطالعه همان طور که باید باشد هست همان طور نامنظم و برگه های سیاه کرده ی تو مثل بار آخر خشک شده اند قلم هایت روی قلمدان رها شده اند دستکش هایت را همان گونه که واپسین بار در هم نهادی مرتب می کنم و گرد خاک روی میزت را نمی گیرم بگذار ذرات خیالت را به ارمغان ببرند هنوز گودی جسمت جسم نهیف و سردت روی تختخواب برجای مانده و با گذشت این همه ثانیه این همه رنج گمای عجیبی از آن اتاق محقر مرتعش می شود سارها وای چه صدایی ایجاد می کنند همان صدایی که همیشه از شنیدن آن به فکر فرومی رفتی وقتی که تاریکی اتاق را در برمی گرفت وسیاهی چسبناک شب تو را می بلعید نور شمع همیشه انسان به فکر فرو می برد و چشمان براق تو تنها روشنایی تاریکی بود عطر مست کننده ای از شمع های نیمه سوخته می وزد و من تنها به بوی نم دیوارها و ماندگی متروک فکر می کنم و به لحظاتی که دستهای سردت در دستهای محتاجم می لغزیدند و لب های سپیدت در نور نقره فام مهتاب تکان می خوردند اما نمی دانم چرا از سخن گفتن امتناع می ورزیدی سکوت در گودالی عمیق فرو می رفتی غرق می شدی ودوباره نجات می یافتی و من تنها به چشمانت خیره شده بودم که هنوز برق میزدند و خونی که از لبهایت جریان یافته بود من تعجب نکردم نترسیدم تنها از جایم برخاستم و دشنه ای را که به پهلوی چپت فرو رفته بود را از جسم یخ بسته ات در آوردم تمام این لحظات در حالی سپری می شدند که تو شاهد آن ها بودی وقتی که روی دسته ی طلایی آن دقیق شدم جمله ای راکه رویش حکاکی شده بود دیدم :همیشه محکم و عمیق بزن هوادیگر سرد شده بود ومن پرده ها را تا آخر کشیدم تا سرما نخوری من هنوز روبه روی پنجره به انتظارت نشسته بودم تا دوباره کنارم بنشینی و بگویی که چرا کلاغ ها برعکس سارها مکرر وخشن آواز می خوانند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 7:57  توسط نجمه مهربان مقدم  |